تبليغاتX
گاهی گریز

خاله‌ام که از دنیا رفت، به من نگفتند. گذاشتند دو سه روز بگذرد و دفنش کنند و بعد خبر را به یک بچه ده ساله بدهند. وقتی رسیدم که خیلی دیر بود. تا یکسال بعد خوابش را می‌دیدم، خواب زنده شدنش را، از قبر بیرون آمدن و برگشتن. زمستان قبل از رفتنش، یک بعدازظهری خسته و گرسنه، با چشم‌هایی کلرزده، مجبور بودم کنار مغازه پارچه فروشی شلوغی در خیابان ولیعصر بایستم تا مامان برود و خرید کند. سردم بود، کز کرده بودم یک گوشه‌ای و بغض داشتم. یک‌هو وسط آن همه شلوغی، یک آدمی به من گفت:« چرا لپات آویزونه؟!». برگشتم دیدم خودش است، خاله‌ام. دنیا را به من داده بودند، با دوستش آمده بود خرید و وسط آن همه آدم، چشم‌هایش مرا پیدا کرده بود. بغلش کردم، خوب یادم است، بعد ایستادم کنار دستش و با سگک کیف قهوه‌ای بزرگش بازی کردم تا بلکه دلش به رحم بیاید و دوستش را ول کند و بیاید خانه ما. اما رفت، قول یک روز دیگر را داد و وسط هیاهوی آدم‌ها گم شد. تا خود خانه منتظر بودم از یک جایی سروکله‌اش پیدا شود و برگردد. برنگشت، شبیه یکسال بعدش که یک‌هو مریض شد و رفت و خواب‌هایم دیگر تعبیر نشد. هفده سال تمام است که این راز را نگه داشتم؛ راز امیدواری خرکی‌ام به زنده شدن عزیزترین آدم زندگی. اما دیشب یادم افتاد، آن نازنین خرِ امیدوار، همین نازنین این روزهاست که حال خودش را از توقیف چلچراغ نمی‌فهمد. چلچراغ در روزهایی به زندگی من برگشت که چیزی برایم نمانده بود. روزهایی که شبیه همان بعدازظهر زمستانی و چشم‌های کلرزده‌ام، خسته و بغض آلود بودم. چلچراغ این دوماه برایم همان حضور اتفاقی عزیزی در شلوغی و غربت خیابان ولیعصر بود. من می‌توانستم تا آخر عمر همان جا بایستم و با سگک کیفش بازی کنم. اما نشد، نگذاشتند، عمر امیدواری‌ام به کوتاهی همان ملاقات غیرمنتظره بود، همان اتفاقی که در شلوغی گم شد و هیچ کس نفهمید چشم‌های یک دختربچه به خیابان طولانی ولیعصر، یک سنگ قبر قدیمی در بهشت ‌زهرا و حالا چلچراغی خاموش شده، گره خورده. دختربچه‌ای که همچنان به ممکن شدن ناممکن‌ها فکر می‌کند و به زنده شدن عزیزترین‌ها.

 پی نوشت: این‌ها را نه برای دلسوزی نوشتم و نه آه و ناله کردن اضافه. این‌ها را نوشتم، چون چاره‌ای نداشتم، چون یک چیزی مثل خوره روحم را می‌خورد و اگر بماند عزاداری‌ام خانمان برانداز می‌شود.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 3:26 توسط نازنین متین نیا |

بعد از يكسال چراغ چتش روشن مي‌شود. سبز مي‌شود و  همچنان همان حس تلفيقي عشق و نفرت، مي‌آيد توي دلم. بعد از يكسال، درست در روزي كه عكس دخترك تازه‌اش را ديد‌ه‌ام؛ دختركي با موهاي فر بلند، چشم و ابرويي مشكي و صورت گرد. قبل از روشن شدن چراغش،‌ به سليقه‌اش فكر مي‌كردم و شباهت خودم و دخترك و دخترك‌هاي ديگر زندگي‌اش. فكر مي‌كردم؛ اين منم كه تكثير شده‌ام يا تكثير شده دخترك ديگري بودم و به او رسيدم؟ نفهميدم، بعد از آن دعواي آخر و هوارهاي رها شده من و رفتن او و گم شدنش، خيلي چيزها عوض شد و ديگر از هيچ‌چيزي مطمئن نيستم. همين است كه تا چراغ سبزش را ديدم، دستم مي‌لرزيد و بعد از يكسال دوباره قلبم طغيان كرد. حواسم نبود اما خودم جمله اول را تايپ كردم. جمله‌اي بي‌ربط و معمولي و ساده. وسط  آن حس‌هاي عجيب و غريب نفهميدم كه از كجاي ذهنم بيرون مي‌آوردمش و شروع كردم و چرا ادامه دادم راه رفته پنج‌ساله را كه هيچوقت نتيجه نداشت. جمله را ‌خواند، چيزي مي‌نوشت، جواب سردستي مي‌دادم. تندتر ‌شد، خونسردتر ‌شدم.‌ كل كل كرد، آرام‌ جواب دادم. با حرص خواست كه برود، با آرامش خداحافظي كردم. شبيه تمام اين يكسال، دوباره چراغش خاموش ‌شد، روشن ماندم و زل زدم  به صفحه‌اي كه هيچ‌كدام از نوشته‌هايش را نمي‌فهميدم و با خودم فكر كردم كه ديگر تكثيرپذير نيستم.   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 20:31 توسط نازنین متین نیا |

محبوبه را كه گرفتند، ما چهار نفر شمال بوديم. اتاق قشنگي در هتل نارنجستان، روبه دريا داشتيم. از آن‌هايي كه ديوار آبي با ايواني و چهارصندلي خوشگل و يك ميز. ظهرش تلفني با محبوبه حرف زديم و كلي پز داديم و دلش را سوزانديم كه نيامده. بعد از آن تلفن بود كه ما خوابيديم و محبوبه هم رفت كميل بخواند و آن چله وحشتناك شروع شود. خبر دستگيري، دقيقا جايي رسيد كه ما چهارتا با نيش باز براي رفتن به لب دريا حاضر مي‌شديم. تلفن كه زنگ خورد، خبر كه رسيد، ناگهان تمام آن آرامش اتاق آبي رنگ و صداي دريا گم شد. چهارتا آدم بوديم كه از لبه خوشبختي و خوشحالي پرت شديم بيرون. بدون هيچ رحم و مروتي، هيچ نقطه اميدي. در فاصله‌اي دور از محبوبه، توي سياهي افتاديم. بعد از آن هيچ چيز آراممان نكرد، هيچ چيز.  براي اولين‌بار در زندگي، بيچاره شده بودم؛ از بس كه دستم از هرچيزي كوتاه بود و از بس كه هيچ چيز آرامم نمي‌كرد. در همان بي‌تابي‌ها بعد از امتحان هزار و يك راه آرامش‌بخش رسيدم به موسيقي. آهنگ‌ها را بالا و پايين كردم تا داريوش ‌خواند:« دل رويا گرفته، چه كابوسي مگه نه....». داريوش خواند و قلب من وسط آن سياهي ذره نوري پيدا كرد، او ‌خواند:« نترس از اين سياهي تو شب‌تابي مگه نه ...» و من  تكرار كردم تا ذره ذره آرام شوم و سرپا باشم براي تمام روزهاي بعد.  روزهايي كه تا به چهل نرسيد، تمام نشد و من با همين ترانه زنده ماندم و سركردم....

مي‌دانيد، بايد اين‌ها را مي‌نوشتم. بايد تعريف مي‌كردم كه اولين بيچارگي من _ مفهوم واقعي لغت_ چطور سر شد. بايد مي‌نوشتم از يك آهنگ، يك ترانه ساده كه چطور اميدوارم كرد و چطور دستم را گرفت تا كم نياورم و تمام نشوم. اين يادداشت ديني بود كه بايد ادا مي‌كردم؛ براي سازندگانش، براي تك تك آدم‌هايي كه مي‌دانم، اين روزها آن روزنه كوچك خوشبختي هم در دلشان بسته شده. بايد مي‌نوشتم تا تمام آدم‌هاي شبيه آن‌روزهاي خودم را به شنيدن اين آهنگ دعوت كنم، به اميد بستن به اتفاقي ساده شبيه «شب‌تاب».

پي‌نوشت:ترانه‌سرا شهريار قنبري، آهنگساز فريد زولاند، خواننده داريوش،

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 20:12 توسط نازنین متین نیا |

غرق شده‌ایم در دریایی ملتهب و وحشی. تو اگر می‌خواهی بایستی و مشت بزنی به موج‌ها، بایست، اما من آدم ایستادن نیستم. خودم را می‌سپارم به دست همین امواج خشمگین، با موج‌ها شنا می‌کنم تا به ساحل برسم، ساحلی که شاید تمام آرزوی من نباشد، اما ساحل است و رسیدن. هرکدام از ما هزینه همین انتخاب سخت را می‌دهیم، اصلا شاید مشت‌های تو کارسازتر باشد و  هرچند دیرتر و خسته‌تر از من اما، به ساحل بهتری برسی. اما حالا که تکلیفمان روشن است، بیا و از تنها ماندنت نترس، بیا و این توان باقی مانده را بگذار برای جنگیدن با موج‌ها، بیا و جیغ نکش، دست و پا اضافه نزن تا مرا به ماندن و جنگیدن راضی کنی. من آدم جنگ‌ بی‌سرانجام نیستم، تو هم حرمت نگه‌دار و بگذار بروم. 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 4:46 توسط نازنین متین نیا |

آژیر که می‌زدند، خانه تاریک می‌شد، تلویزیون یا برفک سفید داشت و یا آن طرح رنگی رنگی با دایره بزرگ مشکی. مامان من و نگار را بغل می‌کرد و تکیه می‌داد به سه کنج دیوار. یواش یواش شروع می‌کرد به خواندن: لیلا لیلا لیلا...لیلا رو بردن... سیه چشمون بلند بالا رو بردن...

بعد ما بزرگ شدیم، آن‌قدر که آژیرها تمام شد، خانه‌ام تاریک نمی‌ماند و اصلا دیگر ما دوتایی در بغل مامان جا نمی‌شدیم. اما مامان حق آواز خواندن نداشت، زمزمه‌اش هم کافی بود تا جیغ ما دوتا بلند شود که نخوان، صدایت بد است، اذیت می‌شویم...

بعد ما بزرگ‌تر شدیم، آن‌قدر که صدام را گرفتند واعدامش کردند. آن‌قدر که خبر اعدام فرمانده حلبچه را هم شنیدیم. آن‌قدر که دیگر صدای آواز مامان را هم نمی‌شنویم. آن‌قدر که خودش هم باور کرد که صدایش بد است که اذیت می‌کند....

آژیرها تمام شده، خانه‌ها تاریک نمی‌شوند، تلویزیون  بیست و چهارساعته شده، مامان هم نمی‌خواند. چند روز پیش  به یک نفر می‌گفت که دوست داشته خواننده شود، اما جیغ‌های ما ذوقش را کور کرده...

مامان جیغ‌های ما یادش مانده، اما نمی‌دانم یادش می‌آید که آن لیلا لیلاها، لیلا لیلاهای روزهای ترس بود برای آن قلب‌های کوچک که شبیه قلب گنجشک می‌زد و یک ترانه کامل طول می‌کشید تا آرام شود و ترس برود.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:3 توسط نازنین متین نیا |

در زندگی شب‌هایی است که با آرامشی ملو به خانه برمی‌گردید. از آن شب‌هایی که با رفقا تو سر و کله هم زدید و از حقوق بشر تا دافای روسی را مورد مطالعه قرار دادید. اما با همین آرامش ملو هم یک کمکی غم ته دلتان نشسته و قصد خراب کردن تمام آن خوشی را دارد. در چنین شب‌هایی است که باید یک انسان نیکوکار در زندگیتان باشد که به اینباکستان یک آهنگ قشنگ رسانده باشد و دانلودش کنید و بشنوید یک صدایی غمگین و ملس می‌خواند:

 بیا با من مدارا کن که من مجنونم و خستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

 بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم ....

بله....در زندگی شب‌هایی هست که باید همین‌طوری تمام شوند....همین‌طوری که حس‌هایتان بالا و پایین برود تا نرم و ملو شود و تمام.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 3:41 توسط نازنین متین نیا |

مهین گرجی شب قبل از عاشورای 88 رفت. کمای سه ماهه را طاقت نیاورد و یادش هم نماند که این طرف مرزها چند نفر منتظر شنیدن صدایش هستند. خوب موقعی را هم برای مردن انتخاب کرده بود، شبی که فردایش عاشورای خون و جنون بود و خبرهای بد، آن‌قدر پشت سرهم می‌آمدند که غصه مرگ او را مدام عقب انداختم. اما امروز لیلی خرسند، رفته بود دیدن خواهرش. آخرین سوغاتی‌های مهین را گرفته بود و بغضش مدام می‌رفت و می‌آمد. تعریف می‌کرد که جنازه مهین مانده است آن‌طرف مرزها، معلوم نیست که در این شرایط اجازه بازگشت به این طرف مرز را بدهند و شاید هم اصلا نگذارند، مجلس ختمی برایش برگزار شود. بعد از این حرف‌ها، خبرهای  دستگیری روزنامه‌نگارها هم رسید و غصه‌های فرصت خودنمایی پیدا کردند. حالا نشسته‌ام و این‌ها را می‌نویسم و حس بی‌پناهی امانم را بریده. مهین گرجی یکی شبیه ما بود، بجای ماندن و سوختن، رفت تا شاید زندگی‌اش عوض شود، کارش سر و سامان بگیرد و دنیای دیگری بسازد. اگر مانده بود، احتمال بودن نامش در فهرست امروز کم نبود. شاید الان باید غصه زندان بودنش را می‎‌‌خوردم و شبیه بقیه نگران روزهای انفرادی، بازجویی و هزار کوفت و زهرمار دیگرش می‌شدم. یا شاید الان شبیه به خود ما، خبرهای بد را می‌شنید و دست و دلش برای کار و همکارانش می‌لرزید. شاید...

امشب، هزار و یکی از این شایدها، روی مخم راه می‌روند. دلم از غصه سنگین شده و نمی‌دانم برای کدامشان عزاداری کنم. برای روزنامه‌نگاری که در غربت ماند و غریب شد، یا روزنامه‌نگاری که در وطن مانده است و حالا حالاها غربت زندان را می‌چشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 1:19 توسط نازنین متین نیا |

آدم‌ها نباید، رفافت‌هایشان را قلع و قمع کنند. نباید، رفیق‌شان را حواله ناکجاآباد کنند و بروند دنبال زندگی خودشان. آدم‌ها باید برای هر رفاقتی یک حساب وبژه باز کنند. حساب ویژه‌ای برای ردپای روز مبادا، همان روزی که نیستند، رفاقتی ندارند. حسابی که هیچ وقت بسته نمی‌شود، ردپایی که هیچوقت گم نمی‌شود. آدم‌ها برای برهم زدن رفاقت‌ها، نباید تا ته خط بروند. باید یک‌جایی، یک مرزی برای این ردپاها بگذارند. ردپایی که بلاخره سرو کله‌اش پیدا می‌شود، که خاطره نیست، فضا و مکان هم. یک حس گمشده است که یکهو به سراغت می‌آید و راه نفست را می‌بندد. آدم‌ها باید برای این‌روزهای هم، فرصت بازگشت بگذارند. به حرمت تمام آن رفاقتی که تمام شده، باید حواسشان به این روزها و ردپاها باشد. آدم‌های باید به رفیق گذشته، فرصت رودررویی بدهند. فرصت یک ملاقات ساده، یک جمله کوتاه یا حتی یک نگاه. آدم‌ها نباید، رفاقت‌هایشان را قلع و قمع کنند، چون ردپایشان تمام زخم‌های کهنه را تازه می‌کند و این، خیلی درد دارد، خیلی.

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 4:31 توسط نازنین متین نیا |

یک روزی می‌نویسم، از اردیبهشت 88 تا همین زمستان و شاید بعدترش، چه به روزم آمد، به روزمان آمد. یک روزی، تمام این اتفاقات مگو را ریز ریز با تمام حواشی‌ تعریف می‌کنم. یک روزی که مثل امروز، پر از ترس و بغض نباشم و این سیاهی کور کننده، تمام شده باشد. یک روزی همه این‌ها را می‎نویسم، به خودم قول داده‌ام، برای تمام شدنش باید بنویسم، تا خوانده شود، تقسیم شود و تمام.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 5:4 توسط نازنین متین نیا |

 عکس این مردهای روسری و چادر به‌سر اذیتم می‌کند. یکی نیست به این‌ها بگوید؛ آخر اگر شماها انقدر نگران مدنیت و آزادی و انسانیت هستید، چرا در تمام این سی سال صدایتان در نیامد. چرا در همه این سال‌هایی که مادر، خواهر، زن‌ و اصلا عشق و نفس زندگی‌‎تان به اجبار روسری و مقنعه سرش می‌کند، اعتراضی نداشتید؟ چرا در تمام این سال‌‍‌هایی که دختر بچه‌هایی شش- هفت ساله را مقنعه به سر در روزهای داغ خرداد، دل نگران امتحاناتشان می‌دیدید، این‌طور دم از انسانیت و مدنیت نمی‌زنید؟  اصلا در تمام این سی سال شماها کجا بودید؟ کجا بودید وقتی حق حضور زنان را در استادیوم‌ها گرفتن؟ کجا بودید وقتی لباس‌های نافرم تن ورزشکاران زن ما کردند و ورزش بانوان این مملکت را بخاطر همان نیم وجب پارچه‌ای که این‌روزها به سرتان می‌اندازید و خوشحال از مبارزه‌ای مثلا مدنی عکس می‌گیرید، به گند کشیدند؟ حالا بعد از این همه سال، رگ غیرت مردانگی‌تان گل کرده است که با  فشار و ظلم هم‌جنستان را چادر و روسری می‌پوشانند و وامصیبتا که انسانیت و مدنیت و آزادی وحقوق زن و مرد از دست رفت؟! کجا بودید برادران غیور ایرانی، در تمام این سال‌ها؟ این حس‌های درست و دوست داشتنی که امروز برای یکنفر از همجنسانتان خرج می‌کنید را در تمام این سال‌ها کجا گم کرده بودید؟ دستتان درد نکند که این روزها همپای هم برای توهین به یک نفر از خودتان، یک‌پارچه  شدید. اما من لابه لای این عکس‌هایی که از شما می‌بینم، تصویر مرد ایرانی را به یاد می‌آورم که در تمام این سی سال حداکثر نشانه آزادی‌خواهی‌اش، ابراز همدردی با زن‌ها در روزهای گرم تابستان به بهانه تحمل حجاب اجباری بوده. این تصویر را هم میان تصویر مردهایی که براساس سنت و غیرت_ نمی‌گویم مذهب_ زنان اطرافشان را وادار می‌کنند تا در جمع‌های خصوصی روسری به سر باشد، پیدا کردم، تا نگویید بی انصافی می‌کنم. برادرای غیور ایرانی، این خاله بازی‌ها به شما نمی‌آید، همان بهتر که برای سرکوب کردن خشم‌تان از تمام ظلم ناحقی که به مجید توکلی شده، به استادیوم‌ها بروید و با فحش‌های رکیک، بهانه ممنوعیت حضور زن‌ها در استادیوم را بزرگتر کنید. زن‌هایی که در تمام این سال‌ها، سخت‌تر از شما زندگی کردند و می‌کنند، اما تا امروز به اندازه نصف این همجنس مظلومتان هم به آن‌ها توجه نکردید و نادیده گرفتیدشان.   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 6:14 توسط نازنین متین نیا |