تبليغاتX
گاهی گریز

غرق شده‌ایم در دریایی ملتهب و وحشی. تو اگر می‌خواهی بایستی و مشت بزنی به موج‌ها، بایست، اما من آدم ایستادن نیستم. خودم را می‌سپارم به دست همین امواج خشمگین، با موج‌ها شنا می‌کنم تا به ساحل برسم، ساحلی که شاید تمام آرزوی من نباشد، اما ساحل است و رسیدن. هرکدام از ما هزینه همین انتخاب سخت را می‌دهیم، اصلا شاید مشت‌های تو کارسازتر باشد و  هرچند دیرتر و خسته‌تر از من اما، به ساحل بهتری برسی. اما حالا که تکلیفمان روشن است، بیا و از تنها ماندنت نترس، بیا و این توان باقی مانده را بگذار برای جنگیدن با موج‌ها، بیا و جیغ نکش، دست و پا اضافه نزن تا مرا به ماندن و جنگیدن راضی کنی. من آدم جنگ‌ بی‌سرانجام نیستم، تو هم حرمت نگه‌دار و بگذار بروم. 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 4:46 توسط نازنین متین نیا |

آژیر که می‌زدند، خانه تاریک می‌شد، تلویزیون یا برفک سفید داشت و یا آن طرح رنگی رنگی با دایره بزرگ مشکی. مامان من و نگار را بغل می‌کرد و تکیه می‌داد به سه کنج دیوار. یواش یواش شروع می‌کرد به خواندن: لیلا لیلا لیلا...لیلا رو بردن... سیه چشمون بلند بالا رو بردن...

بعد ما بزرگ شدیم، آن‌قدر که آژیرها تمام شد، خانه‌ام تاریک نمی‌ماند و اصلا دیگر ما دوتایی در بغل مامان جا نمی‌شدیم. اما مامان حق آواز خواندن نداشت، زمزمه‌اش هم کافی بود تا جیغ ما دوتا بلند شود که نخوان، صدایت بد است، اذیت می‌شویم...

بعد ما بزرگ‌تر شدیم، آن‌قدر که صدام را گرفتند واعدامش کردند. آن‌قدر که خبر اعدام فرمانده حلبچه را هم شنیدیم. آن‌قدر که دیگر صدای آواز مامان را هم نمی‌شنویم. آن‌قدر که خودش هم باور کرد که صدایش بد است که اذیت می‌کند....

آژیرها تمام شده، خانه‌ها تاریک نمی‌شوند، تلویزیون  بیست و چهارساعته شده، مامان هم نمی‌خواند. چند روز پیش  به یک نفر می‌گفت که دوست داشته خواننده شود، اما جیغ‌های ما ذوقش را کور کرده...

مامان جیغ‌های ما یادش مانده، اما نمی‌دانم یادش می‌آید که آن لیلا لیلاها، لیلا لیلاهای روزهای ترس بود برای آن قلب‌های کوچک که شبیه قلب گنجشک می‌زد و یک ترانه کامل طول می‌کشید تا آرام شود و ترس برود.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:3 توسط نازنین متین نیا |

در زندگی شب‌هایی است که با آرامشی ملو به خانه برمی‌گردید. از آن شب‌هایی که با رفقا تو سر و کله هم زدید و از حقوق بشر تا دافای روسی را مورد مطالعه قرار دادید. اما با همین آرامش ملو هم یک کمکی غم ته دلتان نشسته و قصد خراب کردن تمام آن خوشی را دارد. در چنین شب‌هایی است که باید یک انسان نیکوکار در زندگیتان باشد که به اینباکستان یک آهنگ قشنگ رسانده باشد و دانلودش کنید و بشنوید یک صدایی غمگین و ملس می‌خواند:

 بیا با من مدارا کن که من مجنونم و خستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

 بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم ....

بله....در زندگی شب‌هایی هست که باید همین‌طوری تمام شوند....همین‌طوری که حس‌هایتان بالا و پایین برود تا نرم و ملو شود و تمام.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 3:41 توسط نازنین متین نیا |

مهین گرجی شب قبل از عاشورای 88 رفت. کمای سه ماهه را طاقت نیاورد و یادش هم نماند که این طرف مرزها چند نفر منتظر شنیدن صدایش هستند. خوب موقعی را هم برای مردن انتخاب کرده بود، شبی که فردایش عاشورای خون و جنون بود و خبرهای بد، آن‌قدر پشت سرهم می‌آمدند که غصه مرگ او را مدام عقب انداختم. اما امروز لیلی خرسند، رفته بود دیدن خواهرش. آخرین سوغاتی‌های مهین را گرفته بود و بغضش مدام می‌رفت و می‌آمد. تعریف می‌کرد که جنازه مهین مانده است آن‌طرف مرزها، معلوم نیست که در این شرایط اجازه بازگشت به این طرف مرز را بدهند و شاید هم اصلا نگذارند، مجلس ختمی برایش برگزار شود. بعد از این حرف‌ها، خبرهای  دستگیری روزنامه‌نگارها هم رسید و غصه‌های فرصت خودنمایی پیدا کردند. حالا نشسته‌ام و این‌ها را می‌نویسم و حس بی‌پناهی امانم را بریده. مهین گرجی یکی شبیه ما بود، بجای ماندن و سوختن، رفت تا شاید زندگی‌اش عوض شود، کارش سر و سامان بگیرد و دنیای دیگری بسازد. اگر مانده بود، احتمال بودن نامش در فهرست امروز کم نبود. شاید الان باید غصه زندان بودنش را می‎‌‌خوردم و شبیه بقیه نگران روزهای انفرادی، بازجویی و هزار کوفت و زهرمار دیگرش می‌شدم. یا شاید الان شبیه به خود ما، خبرهای بد را می‌شنید و دست و دلش برای کار و همکارانش می‌لرزید. شاید...

امشب، هزار و یکی از این شایدها، روی مخم راه می‌روند. دلم از غصه سنگین شده و نمی‌دانم برای کدامشان عزاداری کنم. برای روزنامه‌نگاری که در غربت ماند و غریب شد، یا روزنامه‌نگاری که در وطن مانده است و حالا حالاها غربت زندان را می‌چشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 1:19 توسط نازنین متین نیا |

آدم‌ها نباید، رفافت‌هایشان را قلع و قمع کنند. نباید، رفیق‌شان را حواله ناکجاآباد کنند و بروند دنبال زندگی خودشان. آدم‌ها باید برای هر رفاقتی یک حساب وبژه باز کنند. حساب ویژه‌ای برای ردپای روز مبادا، همان روزی که نیستند، رفاقتی ندارند. حسابی که هیچ وقت بسته نمی‌شود، ردپایی که هیچوقت گم نمی‌شود. آدم‌ها برای برهم زدن رفاقت‌ها، نباید تا ته خط بروند. باید یک‌جایی، یک مرزی برای این ردپاها بگذارند. ردپایی که بلاخره سرو کله‌اش پیدا می‌شود، که خاطره نیست، فضا و مکان هم. یک حس گمشده است که یکهو به سراغت می‌آید و راه نفست را می‌بندد. آدم‌ها باید برای این‌روزهای هم، فرصت بازگشت بگذارند. به حرمت تمام آن رفاقتی که تمام شده، باید حواسشان به این روزها و ردپاها باشد. آدم‌های باید به رفیق گذشته، فرصت رودررویی بدهند. فرصت یک ملاقات ساده، یک جمله کوتاه یا حتی یک نگاه. آدم‌ها نباید، رفاقت‌هایشان را قلع و قمع کنند، چون ردپایشان تمام زخم‌های کهنه را تازه می‌کند و این، خیلی درد دارد، خیلی.

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 4:31 توسط نازنین متین نیا |

یک روزی می‌نویسم، از اردیبهشت 88 تا همین زمستان و شاید بعدترش، چه به روزم آمد، به روزمان آمد. یک روزی، تمام این اتفاقات مگو را ریز ریز با تمام حواشی‌ تعریف می‌کنم. یک روزی که مثل امروز، پر از ترس و بغض نباشم و این سیاهی کور کننده، تمام شده باشد. یک روزی همه این‌ها را می‎نویسم، به خودم قول داده‌ام، برای تمام شدنش باید بنویسم، تا خوانده شود، تقسیم شود و تمام.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 5:4 توسط نازنین متین نیا |

 عکس این مردهای روسری و چادر به‌سر اذیتم می‌کند. یکی نیست به این‌ها بگوید؛ آخر اگر شماها انقدر نگران مدنیت و آزادی و انسانیت هستید، چرا در تمام این سی سال صدایتان در نیامد. چرا در همه این سال‌هایی که مادر، خواهر، زن‌ و اصلا عشق و نفس زندگی‌‎تان به اجبار روسری و مقنعه سرش می‌کند، اعتراضی نداشتید؟ چرا در تمام این سال‌‍‌هایی که دختر بچه‌هایی شش- هفت ساله را مقنعه به سر در روزهای داغ خرداد، دل نگران امتحاناتشان می‌دیدید، این‌طور دم از انسانیت و مدنیت نمی‌زنید؟  اصلا در تمام این سی سال شماها کجا بودید؟ کجا بودید وقتی حق حضور زنان را در استادیوم‌ها گرفتن؟ کجا بودید وقتی لباس‌های نافرم تن ورزشکاران زن ما کردند و ورزش بانوان این مملکت را بخاطر همان نیم وجب پارچه‌ای که این‌روزها به سرتان می‌اندازید و خوشحال از مبارزه‌ای مثلا مدنی عکس می‌گیرید، به گند کشیدند؟ حالا بعد از این همه سال، رگ غیرت مردانگی‌تان گل کرده است که با  فشار و ظلم هم‌جنستان را چادر و روسری می‌پوشانند و وامصیبتا که انسانیت و مدنیت و آزادی وحقوق زن و مرد از دست رفت؟! کجا بودید برادران غیور ایرانی، در تمام این سال‌ها؟ این حس‌های درست و دوست داشتنی که امروز برای یکنفر از همجنسانتان خرج می‌کنید را در تمام این سال‌ها کجا گم کرده بودید؟ دستتان درد نکند که این روزها همپای هم برای توهین به یک نفر از خودتان، یک‌پارچه  شدید. اما من لابه لای این عکس‌هایی که از شما می‌بینم، تصویر مرد ایرانی را به یاد می‌آورم که در تمام این سی سال حداکثر نشانه آزادی‌خواهی‌اش، ابراز همدردی با زن‌ها در روزهای گرم تابستان به بهانه تحمل حجاب اجباری بوده. این تصویر را هم میان تصویر مردهایی که براساس سنت و غیرت_ نمی‌گویم مذهب_ زنان اطرافشان را وادار می‌کنند تا در جمع‌های خصوصی روسری به سر باشد، پیدا کردم، تا نگویید بی انصافی می‌کنم. برادرای غیور ایرانی، این خاله بازی‌ها به شما نمی‌آید، همان بهتر که برای سرکوب کردن خشم‌تان از تمام ظلم ناحقی که به مجید توکلی شده، به استادیوم‌ها بروید و با فحش‌های رکیک، بهانه ممنوعیت حضور زن‌ها در استادیوم را بزرگتر کنید. زن‌هایی که در تمام این سال‌ها، سخت‌تر از شما زندگی کردند و می‌کنند، اما تا امروز به اندازه نصف این همجنس مظلومتان هم به آن‌ها توجه نکردید و نادیده گرفتیدشان.   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 6:14 توسط نازنین متین نیا |

 چادر نخی گلدار پیرزن افتاده بود روی شانه‌هایش، جورابش را هم کشیده بود روی شلوار. به میله‌های طلایی ضریح امامزاده دست می‌کشید و اصرار داشت که هر دو طرف ضریح بخش خانم‌ها را نوازش کند. زیارتش که تمام شد، صدایش را بالا برد و گفت:«برای سلامتی همه مریض‌ها صلوات»، زن‌های دور و بر همراهی‌اش کردند. خواست تا برای سلامتی آقا امام زمان هم صلوات بفرستیم، فرستادیم. آنوقت چادرش را روی سرش کشید و با صدای بلندتر گفت:« برای آزادی زندانیان بیگناه صلوات»، صدای صلوات‌ها بلندتر شد. بعد خیلی آرام و یواش از پله‌ها بالا رفت و رفت. پیرزن چادر نخی گلدار سرش بود، هیچ نشانه سبزی هم نداشت، اما بدجوری دلم را لرزاند.

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 4:35 توسط نازنین متین نیا |

دلتنگی است، دیگر. ناگهان یادت می‌افتد که خیلی وقت است، یک‌ نفر بی‌هوا بغلت نکرده، نبوسیده و یا حتی نگاهش در نگاهت گره نخورده. ناگهان یادت می‌افتد که چقدر دلتنگ این‌هایی و چقدر از همه این‌ها دوری.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 1:51 توسط نازنین متین نیا |

در بیست و شش سال گذشته، هیچوقت از خوشحالی گریه نکرده بودم. هیچوقت انقدر خوشحال نشده بودم که اتفاقات پیش آمده را باور نکنم و شبیه خواب‌زده‌ها به دنبال بهانه‌ای برای اثبات آن باشم. اما امشب از خوشحالی گریه کردم و هزار مرتبه به خودم گفتم که بیدارم. حتی مدام بغلش کردم، دست‌هایش را گرفتم تا باور کنم که هست، واقعیه، خودشه. امشب به اندازه تمام این بیست و شش سال خوشحالم، خوشبختم. از آن پنج‌شنبه لعنتی آخر مهر تا همین پنج‌شنبه، هزار بار این لحظه را پیش خودم مرور می‌کردم، اما الان حجم این خوشبختی، بیشتر از تصور من است، خیلی بیشتر. چقدر منتظرت بودم، محبوبه.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 5:0 توسط نازنین متین نیا |